می گویند اسکندر در حین سفر به شهری رسید و از گورستانش عبور کرد. سنگ مزارها را خواند و به حیرت فرو رفت؛ زیرا مدت حیات صاحبان قبور که بر روی سنگها حک شده بود، هیچ کدام از 10 سال تجاوز نمی کرد. یکی از بزرگان شهر را پیش خواند. به او گفت: «شهری به این صفا، با هوای خوب و آب گوارا، چرا زندگی مردمش اینقدر کوتاه است؟» آن مرد بزرگ پاسخ داد: «ما زندگی را با نظری دیگر می نگریم، زندگی به خوردن و خفتن و راه رفتن نیست. اگر چنین باشد، ما با حیوانات تفاوتی نداریم. زندگی حقیقی آن است که در جستجوی دانش یا کار مفید و سازنده بگذرد. با این حساب، هیچ کس بیش از پنج و شش و حداکثر ده سال زندگی نمی کند؛ زیرا قسمت اعظم عمر به غفلت سپری می شود.» کسی در زندگی موفق است که اکنون و فرصت حال را دریابد. امروز را به فردا افکندن و به امید آینده نشستن، کار درستی نیست. هم چنان که امروز را به یادآوری گذشته های از دست رفته، گذراندن و افسوس خوردن، شایسته نیست.
از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن فردا که نیامده است فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن حالی خوش باش و عمر بر باد مکن «خیام»
البته باید در نظر داشت که منظور از خوش بودن، خنده های بیهوده و خوش گذرانی الکی نیست. خوشی واقعی، دلهای دیگران را شاد کردن، گره از کار دیگران گشودن و با دیگران خندیدن است که خدا دوستدار کسانی است که شادی های خود را با دیگران قسمت و غمهای آنان را کم می کنند.
از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن فردا که نیامده است فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن حالی خوش باش و عمر بر باد مکن «خیام»
البته باید در نظر داشت که منظور از خوش بودن، خنده های بیهوده و خوش گذرانی الکی نیست. خوشی واقعی، دلهای دیگران را شاد کردن، گره از کار دیگران گشودن و با دیگران خندیدن است که خدا دوستدار کسانی است که شادی های خود را با دیگران قسمت و غمهای آنان را کم می کنند.
No comments:
Post a Comment